
صبح ساعت 5:30 مترو، جامعه جالبیه. آدمهای تکراری با رفتارهای تکراری! مثل خانومی که سرقفلی یک گوشه رو داره و هر روز با یک پتو زیر باد لطیف کولر تا مقصدش میخوابه و همه میدونن که باید کدوم ایستگاه از خواب بیدارش کنن. مثل همیشه روی یک صندلی دورتر از جایی که مردها هستند، میشینم، هدست روی گوشم میذارم و یک آهنگ رو از لیست بلند بالای آلبومهای علیرضا قربانی پلی میکنم. تازگی کتابخون هم شدم و همزمان کتاب هم می خونم. سرما هم خوردم و خیلی دلخراش سرفه میکنم! به تعطیلات پیشرو فکر میکنم که به زعم خودم روزهای است...
ادامه مطلب